ذبيح الله صفا
479
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چو در شطرنج شد قايم بريزد نرد شش پنجى * بگويم مات غم باشم اگر اين نرد مىدانم * * روزها فكر من اينست و همه شب سخنم * كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم از كجا آمدهام آمدنم بهرچه بود * بكجا مىروم ؟ آخر ننمايى وطنم ! ماندهام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا * يا چه بودست مراد وى ازين ساختنم جان كه از عالَمِ عِلويست يقين مىدانم * رخت خود باز برآنم كه همانجا فگنم يا مرا بر دَرِ خُمخانهء آن شاه بريد * كه خمار من از آنجاست ، همانجا شكنم مرغ باغ ملكوتم نيَم از عالم خاك * دو سه روزى قفسى ساختهاند از بدنم اى خوش آن روز كه پرواز كنم تا بَرِ دوست * باميد سر كويش پر و بالى بزنم كيست در گوش كه او مىشنود آوازم * يا كدامست سخن مىكند اندر دهنم كيست در ديده كه از ديده برون مىنگرد * يا چه جانست نگويى كه منش پيرهنم تا بتحقيق مرا منزل و ره ننمايى * يكدم آرام نگيرم نفسى دم نزنم مَىِ وصلم بچشان تا دَرِ زندان ابد * از سر عربده مستانه بهم درشكنم من به خود نامدم اينجا كه به خود بازروم * آنكه آرد مرا باز برد تا وطنم تو مپندار كه من شعر به خود مىگويم * تا كه هشيارم و بيدار يكى دم نزنم * * آن كيست اى خداى درين بزم خامُشان * ما را همى كشد بسوى خود كشان كشان اى آنكه مىكَشى تو گريبان جان ما * از جمع سركشان بسوى جمع سرخوشان بگرفته گوش ما و بشوريده هوش ما * ساقىّ با هُشانى و آرام بىهُشان آب حيات نُزل شهيدان عشق تُست * اين تشنه كشتگان را ز آن آب مىچشان دل را گرهگشاىْ نسيم وصال تست * شاخ اميد را بنسيمى همى فشان خود حسن ساكنست و مقيم اندر آن وجود * ز آن ساكنند زير و زبر اين مفتّشان مقصود رهروان همه ديدار ساكنان * مقصود ناطقان همه اصغاى خامُشان